ایّام تذکّر
Persian ·
BH00296 BH00296
سبحانک سبحانک یا سیّدی فانظر الی صدور الّتی تشبّکت من سهام اعدآئک فی محبّتک و علی رؤس الّتی ارتفعت علی القناة لاعلآء امرک و ارتفاع ذکرک ثمّ ارحم قلوب الّتی احترقت من نار حبّک و ورد علیهم ما انت تعلم بعلمک
سبحانک یا الهی انت تعلم ما قضی من ایّامک فی عشرین من السّنین الی ان بلغ الزّمان الی الحین و ورد علی اصفیآئک فی هذه المدّة البعیدة ما لا یحصی بالبیان و لا یذکر باللّسان بحیث ما وجدوا موطن امن و لا مقعد صدق اذاً یا الهی بدّل خوفهم بظهورات امنک و امانک و ذلّهم بسلطان عزّک و فقرهم بملیک غنآئک و اضطرابهم ببدایع استقرارک و هبّ علیهم من نسمات عزّک و رحمتک ثمّ انزل علیهم من بدایع عنایتک ما یغنیهم عن دونک و ینقطعهم عمّا سواک لیظهر سلطان احدیّتک و ملیک فضلک و افضالک
اما تنظر یا الهی علی دموع الّتی جرت علی خدود احبّتک و اما ترحم یا محبوبی عیون الّتی عمت فی فراقک و تعطیل آیات نصرک و اما تنظر یا سیّدی قلوب الّتی استدفّت فیها ورقآء عشقک و شوقک فوعزّتک کاد الامر یصل الی مقام یمحو الرّجآء عن افئدة اصفیآئک و یأخذهم نقمات الیأس بما ورد علیهم فی ایّامک
فها انا ذا یا الهی هربت عن نفسی الی نفسک و عن ذاتی الی تجلّیات انوار ذاتک و عن شئونات بعدی و غفلتی الی نفحات قربک و ذکرک و وفدت علی تراب مدین مغفرتک و احسانک و سکنت فی جوار رحمتک الکبری و استشفع بسلطان ذکرک فی قمیص جمالک الالطف الاعلی بان تنزل فی هذه السّنة علی احبّتک ما ینقطعهم عن دونک و یخلّصهم لظهورات ملیک مشیّتک و سلطان ارادتک بحیث لا یریدوا الّا ما اردت لهم بامرک و لا یشاؤا الّا بما شئت لهم بمشیّتک ثمّ طهّر یا الهی ابصارهم لمشاهدة انوار جمالک و سمعهم لاستماع نغمات ورقآء عزّ هویّتک ثمّ املأ قلوبهم من بدایع حبّک ثمّ احفظ لسانهم عن ذکر غیرک و وجوههم عن التّوجّه الی غیرک و انّک انت المقتدر علی ما تشآء و انّک انت العزیز المهیمن القیّوم
ثمّ احفظ یا محبوبی بمحبّتک ایّاهم و محبّتهم ایّاک هذا العبد الّذی فدی بکلّه لحضرتک و انفق کلّ ما اعطیته فی سبیل محبّتک و مناهج رضآئک عن کلّ ما یکرهه نفسک ثمّ عن کلّ ما یمنعنی عن الدّخول فی سرادق قدس سلطنتک و الورود الی مقاعد عزّ احدیّتک ثمّ اجعلنی یا الهی من الّذین ما شغلهم شییٴ عن زیارة جمالک و التّفکّر فی بدایع صنع ازلیّتک حتّی لا استأنس باحد دونک و لا التفت الی نفس سواک و لا اری فی شییٴ عمّا خلقته فی ملکوت ملک السّموات و الارض الّا بدیع جمالک و ظهور انوار وجهک و استغرق فی طماطم سلطان ربوبیّتک و یمایم قدس احدیّتک علی مقام الّذی انسی کلّ الاذکار دون اذکار عزّ هویّتک و اغفل عن کلّ الاشارات یا من بیدک جبروت الاسمآء و الصّفات
فسبحانک یا مقصودی فوعزّتک احبّ ان اکون علی شأن الّذی لو یحضرن بین یدیّ طلعات اللّواتی کنّ فی غرفات عصمتک و سترت جمالهنّ عن ملاحظة الموجودات و طهّرت وجوههنّ عن مشاهدة الممکنات و یظهرن بظهورات انوار جمالک المنیع لا التفت علیهنّ و لا اتوجّه الیهنّ الّا لملاحظة اسرار صنعک الّذی تحیّرت فیه افئدة المقرّبین و کاعت انفس العارفین و ارتقی بحولک و قوّتک الی مقام الّذی لن یشغلنی شأن عن شئونات عزّ قیّومیّتک و لا یحجبنی هندسیّات الملکیّة عن ظهورات قدس الوهیّتک
سبحانک سبحانک یا الهی و محبوبی و سیّدی و مقصودی لا تخیّب هذا الذّلیل عن شاطی عزّک و لا تحرم هذا المسکین عن میادین غنآئک و لا تطرد هذا السّائل عن ابواب فضلک و احسانک و موهبتک ثمّ ارحم هذا المفتقر الّذی ما اتّخذ لنفسه ولیّاً دونک و لا انیساً سواک و لا مصاحباً غیرک و لا محبوباً الّا انت و لا مقصوداً الّا ایّاک
ثمّ انظرنی یا الهی بلحظات رحمتک ثمّ اغفر جریراتی و جریرات احبّتک الّتی حالت بیننا و بین انزال نصرک و افضالک ثمّ کفّر عنّا سیّئات الّتی احتجبت بها وجوهنا عن ملاحظة انوار شمس الطافک و انّک انت المقتدر علی ما تشآء و تحکم کیف تشآء لا تسئل عمّا شئت بسلطانک و لا تردّ عمّا قضیت بقضآئک لا اله الّا انت العزیز القادر الحیّ الرّؤف
BH00769GOD BH00769GOD
BH00769TON BH00769TON
سبحانک یا من ناداک السن الکائنات فی ازل اللّابدایات و ابد اللّانهایات و ما وصل ندآء احد منهم الی هوآء بقآء قدس کبریآئک و فتحت عیون الموجودات لمشاهدة انوار جمالک و ما وقعت عین نفس الی بوارق ظهورات شمس وجهتک و رفعت ایادی المقرّبین بدوام عزّ سلطنتک و بقآء قدس حکومتک و ما بلغت ید احد الی ذیل ردآء سلطان ربوبیّتک مع الّذی لم تزل کنت ببدایع جودک و احسانک قائماً علی کلّ شییٴ و مهیمناً علی کلّ شییٴ و تکون اقرب بکلّ شییٴ من انفسهم بهم
فسبحانک من ان تُنظر بدیع جمالک الّا بلحظات عین فردانیّتک او یُسمع نغمات عزّ سلطنتک الّا ببدایع سمع احدیّتک فسبحانک من ان تقع علی جمالک عین احد من خلقک او ان یصعد الی هوآء عزّ عرفانک فؤاد نفس من بریّتک لانّ اطیار قلوب المقرّبین لو تطیر بدوام سلطان قیّومیّتک او تتعارج ببقآء قدس الوهیّتک لا تخرج عن حدّ الامکان و حدود الاکوان فکیف یقدر من خلق بحدود الابداع ان یصل الی ملیک ملکوت الاختراع او یصعد الی سلطان جبروت العزّة و الارتفاع
سبحانک سبحانک یا محبوبی لمّا جعلت منتهی وطن البالغین اقرارهم بالعجز عن البلوغ الی رفارف قدس سلطان احدیّتک و منتهی مقرّ العارفین اعترافهم بالقصور عن الوصول الی مکامن عزّ عرفانک اسئلک بهذا العجز الّذی احببته فی نفسک و جعلته مقرّ الواصلین و الواردین و بانوار وجهک الّتی احاطت الممکنات و بمشیّتک الّتی بها خلقت الموجودات بان لا تخیّب آملیک عن بدایع رحمتک و لا تحرم قاصدیک عن جواهر فضلک ثمّ اشتعل فی قلوبهم مشاعل حبّک لیحترق بها کلّ الاذکار دون بدایع ذکرک و یمحو عن قلوبهم کلّ الآثار سوی جواهر آثار قدس سلطنتک حتّی لا یُسمع فی الملک الّا نغمات عزّ رحمانیّتک و لا یُشهد فی الارض الّا سواذج انوار جمالک و لا یری فی نفس دون طراز جمالک و ظهور اجلالک لعلّ لا تشهد من عبادک الّا ما ترضی به نفسک و یحبّه سلطان مشیّتک
Ziyarat-Namih (Tablet of Visitation) BH02307
الثّنآء الّذی ظهر من نفسک الأعلی و البهآء الّذی طلع من جمالک الأبهی علیک یا مظهر الکبریآء و سلطان البقآء و ملیک من فی الأرض و السّمآء اشهد انّ بک ظهرت سلطنة اللّه و اقتداره و عظمة اللّه و کبریائه و بک اشرقت شموس القدم فی سمآء القضآء و طلع جمال الغیب عن افق البدآء و اشهد انّ بحرکة من قلمک ظهر حکم الکاف و النّون و برز سرّ اللّه المکنون و بدئت الممکنات و بعثت الظّهورات
و اشهد انّ بجمالک ظهر جمال المعبود و بوجهک لاح وجه المقصود و بکلمة من عندک فصّل بین الممکنات و صعد المخلصون الی الذّروة العلیا و المشرکون الی الدّرکات السّفلی
Tablet for Naw-Ruz BH03908
لک الحمد یا الهی بما جعلت النّیروز عیداً لمن صاموا فی حبّک و کفّوا انفسهم عمّا یکرهه رضائک ای ربّ فاجعلهم من نار حبّک و حرارة صومک مشتعلین فی امرک و مشتغلین بذکرک و ثنائک
ای ربّ لمّا زیّنتهم بطراز الصّوم زیّنهم بطراز القبول بفضلک و احسانک لأنّ الأعمال کلّها معلّق بقبولک و منوط بأمرک لو تحکم لمن افطر حکم الصّوم انّه ممّن صام فی ازل الآزال و لو تحکم لمن صام حکم الافطار انّه ممّن اغبرّ به ثوب الأمر و بعد عن زلال هذا السّلسال
Lawh-i-Salman I BH00066
باسمی المحزون
ای سلمان از شهر جان بنسایم قدس رحمن بر اهل اکوان و امکان مرور نما و بقدم استقامت و جناحین انقطاع و قلب مشتعل بنار محبّة اللّه سایر شو تا برد شتا در تو اثر نکند و تو را از سیر در وادی احدیّه منع ننماید ای سلمان این ایّام مظهر کلمۀ محکمۀ ثابتۀ لا اله الّا هو است چه که حرف نفی باسم اثبات بر جوهر اثبات و مظهر آن مقدّم شده و سبقت گرفته و احدی از اهل ابداع تا حال باین لطیفۀ ربّانیّه ملتفت نشده و آنچه مشاهده نموده که لم یزل حروفات نفی علی الظّاهر بر احرف اثبات غلبه نمودهاند از تأثیر این کلمه بوده که منزل آن نظر بحکمتهای مستورۀ در این کلمۀ جامعه نفی را مقدّم داشته و اگر ذکر حکمتهای مقنّعۀ مغطّئه نمایم البتّه ناس را منصعق بل میّت مشاهده خواهی نمود آنچه در ارض مشاهده مینمائی ولو در ظاهر مخالف ارادۀ ظاهریّۀ هیاکل امریّه واقع شود ولکن در باطن کلّ بارادۀ الهیّه بوده و خواهد بود اگر نفسی بعد از ملاحظۀ این لوح در کلمۀ مذکوره تفکّر نماید بحکمی مطّلع شود که از قبل نشده چه که صورت کلمات مخزن حقّند و معانی مودعۀ در آن لئالی علمیّۀ سلطان احدیّه و ید عصمت الهیّه ناس را از اطّلاع بآن منع میفرماید و چون ارادة اللّه تعلّق گرفت و ید قدرت ختم آن را گشود بعد ناس بآن ملتفت میشوند مثلاً در کلمات فرقان ملاحظه نما که جمیع خزائن علمیّۀ جمال قدم جلّ و عزّ بوده و جمیع علما در کلّ لیالی و ایّام قرائت مینمودند و تفاسیر مینوشتند مع ذلک قادر بر اینکه حرفی از لئالی مستورۀ در کنوز کلماتیّه ظاهر نمایند نبودهاند و اذا جآء الوعد دست قدرت ظهور قبلم ختم خزائن او را علی شأن النّاس و استعدادهم حرکت داد لذا اطفال عصر که حرفی از علوم ظاهره ادراک ننموده بر اسرار مکنونه علی قدرهم اطّلاع یافتند بشأنی که طفلی علمای عصر را در بیان ملزم مینمود اینست قدرت ید الهیّه و احاطۀ ارادۀ سلطان احدیّه اگر نفسی در این بیان مذکوره تفکّر نماید مشاهده مینماید که ذرّهئی از ذرّات حرکت نمیکند مگر بارادۀ حقّ و احدی بحرفی عارف نشده مگر بمشیّت او تعالی شأنه و تعالی قدرته و تعالی سلطنته و تعالی عظمته و تعالی امره و تعالی فضله علی من فی ملکوت السّموات و الارض
ای سلمان قلم رحمن میفرماید در این ظهور حرف نفی را از اوّل اثبات برداشتم و حکم آن لو شآء اللّه از سماء مشیّت نازل خواهد شد و بعد ارسال خواهیم داشت ای سلمان احزان بشأنی احاطه نموده که لسان رحمن از ذکر مطالب عالیه ممنوع شده قسم بمربّی امکان که ابواب رضوان معانی از ظلم مشرکین مسدود گشته و نسایم علمیّه از یمن عزّ احدیّه مقطوع شده ای سلمان بلایایم علی الظّاهر از قبل و بعد بوده منحصر باین ایّام مدان نفسی را که در شهور و سنین بید رحمت تربیت فرمودم بر قتلم قیام نمود اگر از اسرار قبل ذکر نمایم مطّلع میشوی که لم یزل بعضی از عباد که بکلمۀ امریّه خلق شدهاند با حقّ بمعارضه برخوستند و از بدایع امرش تخلّف نمودند ملاحظه در هاروت و ماروت نما که دو عبد مقرّب الهی بودند از غایت تقدیس بملک موسوم گشتند بارادۀ محیطه از عدم بوجود آمدند و در ملکوت سموات و ارض ذکرشان مذکور و آثارشان مشهور و بشأنی عند اللّه مقرّب بودند که لسان عظمت بذکرشان ناطق بود تا بمقامی رسیدند که خود را اتقی و اعلی و ازهد از کلّ عباد مشاهده نمودند بعد نسیمی از شطر امتحان وزید و باسفل نیران راجع شدند و تفصیل این دو ملک آنچه ما بین ناس مذکور است اکثری کذب و از شاطی صدق بعید است و عندنا علم کلّ شیئ فی الواح عزّ محفوظ و مع ذلک احدی بر حقّ اعتراض ننمود از امم آن عصر که حقّ جلّ کبریآئه بعد از بلوغ این دو ملک بمقامات قدس قرب چرا اینمقام را اخذ فرمود ای سلمان بگو باهل بیان که سلسال باقیۀ الهیّه و کوثر دائمۀ ربّانیّه را بماء ملحیّه تبدیل مکنید و نغمات عندلیب بقا را از سمع محو منمائید در ظلّ سحاب رحمت منبسطه مشی کنید و در سایۀ سدرۀ فضل ساکن شوید ای سلمان لم یزل حقّ بظاهر بین ناس حکم فرموده و جمیع نبیّین و مرسلین مأمور بوده که ما بین بریّه بظاهر حکم نمایند و جز این جایز نه مثلاً ملاحظه نما نفسی حال مؤمن و موحّد است و شمس توحید در او تجلّی فرموده بشأنی که مقرّ و معترف است بجمیع اسما و صفات الهی و شهادت میدهد بآنچه جمال قدم شهادت داده لنفسه بنفسه و در این مقام کلّ اوصاف در حقّ او جاری و صادق است بلکه احدی قادر بر وصف او علی ما هو علیه الّا اللّه نبوده و کلّ این اوصاف راجع میشود بآن تجلّی که از سلطان مجلّی بر او اشراق فرموده در اینمقام اگر نفسی از او اعراض نماید از حقّ اعراض نموده چه که در او دیده نمیشود مگر تجلّیات الهی مادامی که در اینمقام باقی است اگر کلمهئی دون خیر در بارۀ او گفته شود قائل کاذب بوده و خواهد بود و بعد از اعراض آن تجلّی که موصوف بود و جمیع این اوصاف راجع باو بمقرّ خود برگشت دیگر آن نفس نفس سابق نیست تا آن اوصاف در او باقی ماند و اگر ببصر حدید ملاحظه شود آن لباسی را هم که پوشیده آن لباس قبل نبوده و نخواهد بود چه که مؤمن در حین ایمان او باللّه و اقرار باو لباسش اگر از قطن خلقه باشد عند اللّه از حریر جنّت محسوب و بعد از اعراض از قطران نار و جحیم در اینصورت اگر کسی وصف چنین نفسی را نماید کاذب بوده و عند اللّه از اهل نار مذکور ای سلمان دلایل این بیان را در کلّ اشیا بنفسه لنفسه ودیعه گذاشتهام مع ذلک بسیار عجب است که ناس بآن ملتفت نشدهاند و در ظهور اینگونه امور لغزیدهاند ملاحظه در سراج کن تا وقتیکه روشن و منیر و مشتعل است اگر نفسی انکار نور آن نماید البتّه کاذب است ولکن بعد از آنکه نسیمی بوزد و او را منطفی نماید اگر بگوید مضیئ است کاذب بوده و خواهد بود مع آنکه مشکوة و شمع در حین ضیا و دون آن یکی بوده و خواهد بود ای سلمان الیوم کلّ اشیا را مرایا مشاهده نما چه که خلق بیک کلمه خلق شدهاند و در صقع واحد بین یدی اللّه قائمند و اگر جمیع باین شمس عزّ باقی که از افق قدس ابهی اشراق فرموده توجّه نمایند در جمیع تجلّی شمس بهیئته مرتسم و منطبع در اینصورت جمیع اوصاف و صفات شمس بر آن مرایا صادق چه که دیده نمیشود در آن مرایا مگر شمس و ضیاء آن و بر عارف بصیر مبرهن است که این اوصاف مرایا لنفسه بنفسه نبوده بلکه کلّ اوصاف راجع است بآن تجلّی که از مشرق عنایت شمس در آن مرایا ظاهر و مشرق شده و مادامی که این تجلّی باقی اوصاف باقی و بعد از محو آن تجلّی از صور مرایا وصف واصفین آن مرایا را کذب صرف و افک محض بوده و خواهد بود لانّ الاسمآء و الصّفات یطوفنّ حول تجلّی الّذی اشرق من الشّمس لا حول المرایا بنفسهنّ لنفسهنّ ای سلمان عزّت کلّ اسما و رفعت آن و عظمت و اشتهار آن بنسبتها الی اللّه بوده مثلاً ملاحظه نما در بیوتی که بین ملل مختلفه مرتفع شده و جمیع آن بیوت را طائفند و از اماکن بعیده بزیارت آن بیوت میروند و این واضح است که احترام این بیوت بعلّت آن بوده که جمال قدم جلّ اجلاله بخود نسبت داده با آنکه کلّ عارفند که جمال قدم محتاج به بیتی نبوده و نخواهد بود و نسبت کلّ اماکن بذات مقدّسش علی حدّ سوآء بوده بلکه این بیوت و امثال آن را سبب فوز و فلاح عباد خود قرار فرموده تا جمیع ناس را از بدایع فضل خود محروم نفرماید فطوبی لمن اتّبع امر اللّه و عمل بما اُمر من لدنه و کان من الفائزین و این بیوت و طائفین آن عند اللّه معزّزند مادامیکه این نسبت منقطع نشده و بعد از انقطاع نسبت اگر نفسی طائف شود طائف نفس خود بوده و از اهل نار عند اللّه محسوب و همچنین در بیوت انفسیّه ملاحظه نما که بعد از اعراض حکم صنم بر او جاری و عاکفانش عند اللّه از عبدۀ اصنام بوده و خواهند بود حال تفکّر نما که این بیوت در حین نسبتها الی اللّه و بعد از انقطاع نسبت بیک صورت بوده و خواهند بود و صورت ظاهرۀ این بیوت در دو حالت بیک نحو مشاهده میشود بشأنیکه در ظاهر این بیوت چه در حین نسبت و چه در دون آن ابداً تغییر ملحوظ نه ولکن در حین قطع نسبت روح خفیّۀ مستوره از آن بیوت اخذ میشود و لا یدرکه الّا العارفون و همچنین در کلّ مظاهر اسما که بیوت انفسیّهاند ملاحظه کن ای سلمان در کلمات رحمن بقلب طاهر و بصر مقدّس مشاهده نما و تفکّر کن که لعلّ بمراد اللّه فایز شوی
ای سلمان در حین خروج از عراق لسان اللّه جمیع را اخبار فرمود که سامری ظاهر خواهد شد و عجل بندا آید و طیور لیل بعد از غیبت شمس البتّه بحرکت آیند آن دو که ظاهر شدند ولکن عنقریب طیور لیل بدعوی ربوبیّت و الوهیّت برخیزند ولکن نسئل اللّه بان یعرّف النّاس انفسهم لئلّا یتجاوزوا عن حدّهم و شأنهم و یذکرون اللّه بهذا الذّکر الاعظم و ینصرون اللّه بکلّ جوارحهم و ارکانهم و یکوننّ کالاعلام بین السّموات و الارضین ان اسکنوا یا قوم فی ظلّ اللّه ثمّ استقرّوا علی مقاعدکم بسکینة اللّه و وقار عظیم و تمسّکوا بحبل العبودیّة للّه الحقّ انّها لشأن لا یعادله ما خلق بین السّموات و الارضین و بها یظهر امر اللّه بین عباده و بریّته و من تمسّک بها فی تلک الایّام لنصر اللّه حقّ النّصر و من تخلّف عنها فقد استکبر علی اللّه و لن یستکبر الّا کلّ معتد اثیم انشآء اللّه جمیع در ظلّ جمال قدم ساکن و مستریح باشند و بشطر او ناظر و انّ هذا لفضل عظیم
و اینکه از معنی شعر سؤال نمودی اگرچه قلم امر اقبال بر اینکه بر معانی شعر حرکت نماید نداشته چه که الیوم بحور معانی بکینونتها و اصلها ظاهر شده دیگر احتیاج بکلمات قبل نبوده و نیست بلکه کلّ ذی علم و حکمت و عرفان از قبل و بعد محتاج باین بحور متموّجۀ بدیعه بوده و خواهند بود ولکن نظر بخواهش تو مختصری ذکر میشود و از قلم قدم علی ما اراد اللّه جاری میگردد سؤال
چونکه بیرنگی اسیر رنگ شد
موسیی با موسیی در جنگ شد
ای سلمان عرفا را در امثال اینمقالات بیانات بسیار است بعضی حقّ را بحر و خلق را امواج فرض گرفته و اختلاف امواج را میگویند از صور است و صور حادث است و بعد از خلع صور جمیع ببحر راجع یعنی حقیقت بحرند و در صور هم بعضی بیانات دیگر نمودهاند که ذکر آن در اینمقام جایز نه و همچنین حقّ را مداد و سایر اشیا را بمنزلۀ حروفات ذکر نمودهاند و گفتهاند همان حقیقت مداد است که بصور مختلفۀ حروفات ظاهر شده و این صور در حقیقت مداد واحد بوده و اوّل را مقام وحدت و ثانی را مقام کثرت گفتهاند و همچنین حقّ را واحد و اشیا را بمنزلۀ اعداد و حقّ را آب و اشیا را بمنزلۀ ثلج چنانچه گفتهاند
و ما الخلق فی التّمثال الّا کثلجة
و انت لها المآء الّذی هو نابع
ولکن یذوب الثّلج یرفع حکمه
و یوضع حکم المآء و الامر واقع
و در مقامی دیگر گفتهاند
و البحر بحر علی ما کان فی قدم
انّ الحوادث امواج و اشباح
باری جمیع اشیا را مظاهر تجلّی ذاتی حقّ میدانند و تجلّی را هم سه قسم ذکر نمودهاند ذاتی و صفاتی و فعلی و قیام اشیا را بحقّ قیام ظهوری دانستهاند و اگر این مطالب بتمامها ذکر شود سامعین را بشأنی کسالت اخذ نماید که از عرفان جوهر علم محروم مانند و همچنین بکون اعیان ثابته در ذات قائل شدهاند چنانچه یکی از حکمای عارف گفته حقایق الاشیآء کائن فی ذاته تعالی بنحو الاشرف ثمّ افاضها چه که معطی شیئ را فاقد شیئ ندانستهاند و میگویند محال است چنانچه ابن عرب در اینمطلب شرحی مبسوط نوشته و حکمای عارفین و متأخّرین بمثل صدرِ شیرازی و فیض و امثالهما در رضراض ساقیۀ ابن عرب مشی نمودهاند فطوبی لمن یمشی علی کثیب الاحمر فی شاطی هذا البحر الّذی بموج من امواجه محت الصّور و الاشباح عمّا توهّموه القوم فیا حبّذا لمن عرّ نفسه عن کلّ الاشارات و الدّلالات و سبح فی هذا البحر و غمراته و وصل بحیتان المعانی و لئالی حکمة الّتی خلقت فیه فنعیماً للفائزین و هر نفسیکه معتقد بر بیانات عرفا بوده و در آن مسلک سالک شده موسی و فرعون هر دو را از مظاهر حقّ دانسته منتهی آن است که اوّل را مظهر اسم هادی و عزیز و امثال آن و ثانی را مظهر اسم مضلّ و مذلّ و امثال آن و لذا حکم جدال ما بین این دو محقّق و بعد از خلع تعیّنات بشریّه هر دو را واحد دانستهاند چنانچه در اصل جمیع اشیا را واحد میدانند و مجمل آن از قبل ذکر شد این مطالب قوم که بعضی از آن مجملاً بیان شد ولکن ای سلمان قلم رحمن میفرماید الیوم مثبت و محقّق این بیانات و مبطل آن در یکدرجه واقف چه که شمس حقیقت بنفسها مشرق و از افق سما لا یزال لایح است و هر نفسیکه بذکر این بیانات مشغول شود البتّه از عرفان جمال رحمن محروم ماند ربیع تحقیق اوهام زمان غیبت است و الیوم ربیع مکاشفه و لقا قل ان ارتعوا یا قوم فی تلک الایّام فی ریاض المکاشفة و الشّهود ثمّ دعوا الاوهام کذلک امرکم قلم اللّه المهیمن القیّوم
ذکر جمیع علوم برای عرفان معلوم بوده و بیان ادلّه مخصوص اثبات مدلول حال الحمد للّه که شمس معلوم از افق سماء قیّوم مشرق و قمر مدلول در سماء امر ظاهر و لایح قلب را از کلّ اشارات مقدّس کن و شمس معانی را در سماء قدس روحانی بچشم ظاهر مشاهده نما و تجلّیات اسمائیّه و صفاتیّهاش را در ما سواه ملاحظه کن تا بجمیع علوم و مبدء و منبع و معدن آن فایز شوی ای سلمان قسم بجمال قدم که این ایّام در هر حین از سماء عرفان ربّ العالمین معارف جدید نازل فطوبی لمن وصل الی هذا المعین و انقطع عمّا عنده ای اهل جذب و شوق انصاف دهید در این بیانات که از قول عرفا مختصر ذکر شده کتب لا یحصی حال ما بین ناس موجود اگر انسان اراده نماید جمیع را ادراک کند دو عمر کفایت ننماید ای سلمان قل اللّه ظاهر فوق کلّ شیئ و الملک یومئذ للّه ثمّ ذر النّاس بما عندهم باری معارف قبل را بقبل بگذار موسی که از انبیای اعظم است بعد از ثلٰثین یوم که بقول عرفا در عشرۀ اوّل افعال خود را در افعال حقّ فانی نمود و در عشرۀ ثانی صفات خود را در صفات حقّ و در عشرۀ ثالث ذات خود را در ذات حقّ و گفتهاند چون بقیّۀ هستی در او باقی بود لذا خطاب لن ترانی شنید و حال لسان اللّه ناطق و میفرماید یکبار ارنی گو و صد هزار بار بزیارت ذو الجلال فایز شو کجا است فضل این ایّام و ایّام قبل باری ای سلمان آنچه عرفا ذکر نمودهاند جمیع در رتبۀ خلق بوده و خواهد بود چه که نفوس عالیه و افئدۀ مجرّده هر قدر در سماء علم و عرفان طیران نمایند از رتبۀ ممکن و ما خلق فی انفسهم بانفسهم تجاوز نتوانند نمود کلّ العرفان من کلّ عارف و کلّ الاذکار من کلّ ذاکر و کلّ الاوصاف من کلّ واصف ینتهی الی ما خلق فی نفسه من تجلّی ربّه و هر نفسی فی الجمله تفکّر نماید خود تصدیق مینماید باینکه از برای خلق تجاوز از حدّ خود ممکن نه و کلّ امثله و عرفان از اوّل لا اوّل بخلق او که از مشیّت امکانیّه بنفسه لنفسه لا من شیئ خلق شده راجع فسبحان اللّه من ان یعرف بعرفان احد او ان یرجع الیه امثال نفس لم یکن بینه و بین خلقه لا من نسبة و لا من ربط و لا من جهة و اشارة و دلالة و قد خلق الممکنات بمشیّته الّتی احاطت العالمین حقّ لم یزل در علوّ سلطان ارتفاع وحدت خود مقدّس از عرفان ممکنات بوده و لا یزال بسموّ امتناع ملیک رفعت خود منزّه از ادراک موجودات خواهد بود جمیع من فی الارض و السّمآء بکلمۀ او خلق شدهاند و از عدم بحت بعرصۀ وجود آمدهاند چگونه میشود مخلوقی که از کلمه خلق شده بذات قدم ارتقا نماید ای سلمان سبیل کلّ بذات قدم مسدود بوده و طریق کلّ مقطوع خواهد بود و محض فضل و عنایت شموس مشرقه از افق احدیّه را بین ناس ظاهر فرموده و عرفان این انفس مقدّسه را عرفان خود قرار فرموده من عرفهم فقد عرف اللّه و من سمع کلماتهم فقد سمع کلمات اللّه و من اقرّ بهم فقد اقرّ باللّه و من اعرض عنهم فقد اعرض عن اللّه و من کفر بهم فقد کفر باللّه و هم صراط اللّه بین السّموات و الارض و میزان اللّه فی ملکوت الامر و الخلق و هم ظهور اللّه و حججه بین عباده و دلائله بین بریّته ای سلمان منقطع شو از کلّ آنچه ما بین عباد مشهور است و بجناحین انقطاع بسماء قدس ابهی طائر شو تاللّه لو تطیر الیها و تصل الی قطب المعانی فیها لن تری فی الوجود الّا طلعة حضرة المحبوب و لن تری المعرضین الّا کیوم لم یکن احد منهم مذکوراً ذکر اینمقام را لسانی دیگر باید تا ذکر نماید و سمعی دیگر شاید تا استماع کند
ای سلمان حال خوشتر آنکه اسرار جان و بدایع اذکار جانان را در سماء مشیّت رحمن ودیعه گذاریم و در معنی شعر شروع نمائیم بدان مقصود صاحب مثنوی از ذکر موسی و فرعون ذکر مثل بوده نه آنکه این دو در ذات یکی بودهاند نعوذ باللّه عن ذلک چه که فرعون و امثال او بکلمۀ موسی خلق شدهاند لو انتم تعرفون و همان اختلاف ظاهره که ما بین بوده دلیل بر این است که در کلّ عوالم با یکدیگر مخالف بودهاند و این بیانی است خفیّ لا یعرفه الّا کلّ عارف بصیر و صاحب مثنوی جمیع عباد را در ملکوت اسما موسی فرض نموده چه که کلّ از تراب خلق شده و بتراب راجع خواهند شد و همچنین کلّ بحروف موسومند و در عالم ارواح که عالم یکرنگی است ابداً جنگ و جدال نبوده و نیست چه که اسباب جدال مشهود نه ولکن بعد از دخول ارواح در اجساد و ظهور آن در این عالم اسباب نزاع بمیان میآید چه حقّ و چه باطل و این نزاع و جدال اگر لاثبات امر ذو الجلال واقع شود حقّ بوده و خواهد بود و من دون آن باطل و این نزاع و جدال و حبّ و نفاق و اقبال و اعراض جمیع طائف حول اسبابند مثلاً ملاحظه نما یک سبب از مسبّب ظاهر میشود و این سبب واحد بوده ولکن در هر نفسی بما هو علیه منقلب میشود و آثار آن ظاهر میگردد ولکن در هر مقام بظهوری ظاهر مثلاً در اسم مغنی الهی ملاحظه نما که این اسم در ملکوت خود واحد بوده ولکن بعد از تجلّی در مرایای وجود انسانی در هر نفسی باقتضای او اثر آن تجلّی ظاهر میشود مثلاً در کریم کرم و در بخیل بخل و در شقیّ شقاوت و در سعید سعادت ظاهر میشود چه که در حالت فقر نفوس و آنچه در او است مستور است مثلاً نفسیکه فلسی نزد او موجود نه کرم و بخل او مستور است و همچنین سعادت و شقاوت در اینمقام غیر مشهود و بعد از غنا در هر نفسی آنچه در او است ظاهر و مشهود میگردد مثلاً نفسی آنچه را مالک شد فی سبیل اللّه انفاق مینماید و نفسی اسباب محاربه ترتیب میدهد و با حقّ بمعارضه و مجادله قیام مینماید و نفسی جمیع را حفظ مینماید بشأنیکه خود و دون او از مال او محرومند حال ملاحظه کن از یک تجلّی چه مقدار امور مختلفۀ متغایره ظاهر میشود ولکن قبل از تجلّی جمیع این نفوس در اماکن خود مخمود و مستور و افسرده بوده و بیک تجلّی شمس اسم مغنی این نفوس را چگونه محشور نمود و آنچه در باطن مستور بود ظاهر و مشهود فرمود و اگر بچشم بصیرت در این بیان ملاحظه نمائی بر اسرار مستوره مطّلع شوی ملاحظه در فرعون زمان کن که اگر غنا و قدرت ظاهره نبود ابداً بمحاربه با جمال احدیّه قیام نمینمود چه که در فقدان اسباب عاجز بوده و خواهد بود و کفر در او مستور پس خوشا حال نفوسیکه اسیر رنگ دنیا و ما خلق فیها نشدهاند و بصبغ اللّه فایز گشتهاند یعنی برنگ حقّ در این ظهور بدیع درآمدهاند و آن تقدیس از جمیع رنگهای مختلفۀ دنیا است و جز منقطعین بر این رنگ عارف نه چنانچه الیوم اهل بها که بر سفینۀ بقا راکبند و بر قلزم کبریا سایر یکدیگر را میشناسند و دون این اصحاب احدی مطّلع نه و اگر هم عارف شوند همان مقدار که اعمی از شمس ادراک مینماید ای سلمان بگو بعباد که در شاطی بحر قدم وارد شوید تا از جمیع رنگها مقدّس گردید و بمقرّ اقدس اطهر و منظر اکبر وارد شوید ای سلمان جمیع عباد را رنگهای مختلفۀ دنیا از شاطی قدس ابهی منع نموده مثلاً در نفس معروف که بمحاربه برخواسته ملاحظه نما قسم بآفتاب افق معانی که لیلاً و نهاراً طائف حولم بوده و در اسحار که در فراش بودم تلقاء رأس قائم بوده و آیات اللّه بر او القا میشد و در تمام لیل و نهار بخدمت قائم و چون امر مرتفع شد و ملاحظه نمود اسمش مشهور لون اسم و حبّ ریاست چنان اخذش نمود که از شاطی قدس احدیّه محروم ماند فوالّذی نفسی بیده که در ابداع شبه این نفس در حبّ ریاست و جاه دیده نشده فوالّذی انطق کلّ شیئ بثنآء نفسه که اگر جمیع اهل ابداع اراده نمایند که حسد و بغضای نفسش را احصا کنند جمیع خود را عاجز مشاهده نمایند نسئل اللّه بان یطهّر صدره و یرجعه الی نفسه و یؤیّده علی الاقرار باللّه المقتدر العلیّ العظیم
ای سلمان ملاحظه در امر اللّه نما که یک کلمه از لسان مظهر احدیّه ظاهر میشود و آن کلمه در نفس خود واحد بوده و از منبع واحد ظاهر شده ولکن بعد از اشراق شمس کلمه از افق فم اللّه بر عباد در هر نفسی علی ما هو علیه ظاهر میشود مثلاً در یکی اعراض و در یکی اقبال و همچنین حبّ و بغض و امثال آن و بعد این محبّ و مبغض بمحاربه و معارضه قیام مینمایند و هر دو را رنگ اخذ نموده چه قبل از ظهور کلمه با یکدیگر دوست و متّحد بودهاند و بعد از اشراق شمس کلمه مقبل بلون اللّه مزیّن شده و معرض بلون نفس و هوی و اشراق همین کلمۀ الهیّه در نفس مقبل بلون اقبال ظاهر شده و در نفس معرض بلون اعراض مع آنکه اصل اشراق مقدّس از الوان بوده در شمس ملاحظه نما که بیک تجلّی در مرایا و زجاجات تجلّی مینماید ولکن در هر زجاج بلون او در او جلوه مینماید چنانچه مشهود است و جمیع دیدهاید باری سبب جدال معرض و مقبل لون و رنگ شده ولکن ما بین این دو رنگ فرقی است لا یحصی این بصبغ اللّه ظاهر شده وآن بصبغ هوی و صبغ مؤمن مقبل مجاهد صبغ رحمن بوده و صبغ معرض منافق صبغ شیطان آن رنگ سبب و علّت تطهیر نفوس است از رنگ ما سوی اللّه و این علّت آلایش نفوس است برنگهای مختلفۀ نفس و هوی آن حیوة باقیه عنایت فرماید و این موت دائمه آن منقطعین را بکوثر بقا هدایت فرماید و این محتجبین را زقّوم فنا چشاند از آن رایحۀ رحمن در مرور و از این روایح شیطان و مقصود صاحب مثنوی در این کلمات آن نبوده که موسی و فرعون در یکدرجه بودهاند فنعوذ باللّه عن ذلک چنانچه بعضی از جهّال چنین فهمیدهاند فعل موسی بر دین او گواهی است صادق چه که جدال او للّه بوده و مقصود آنکه فرعون را از الوان فانیه نجات بخشد و بلون اللّه فایز نماید و خود در سبیل دوست شربت شهادت چشد ولکن جدال فرعون برای آنکه جان خود و سلطنت خود را حفظ نماید مقصود موسی اشتعال سراج اللّه بین ما سواه و مقصود فرعون اخماد آن افمن ینفق روحه فی سبیل اللّه کمن یحفظ خلف سبعین الف نقاب فما لهؤلآء لا یکادون یفقهون بیاناً من اللّه العالم الحکیم بلکه مقصود صاحب مثنوی آنکه سبب جنگ موسی و فرعون رنگ شده ولکن رنگ موسی رنگی بوده که اهل ملأ اعلی خود را فدای آن رنگ نمودهاند و رنگ فرعون رنگی که اهل جحیم سفلی از آن احتراز نموده خود صاحب مثنوی در مواضع عدیده ذکر فرعون نموده اگر ملاحظه کنید ادراک مینمائید که مقصود او این نبوده که بعضی نسبت میدهند و چه مقدار اظهار اشتیاق نموده که با احبّای الهی مأنوس شود و خدمت دوستان حقّ فایز گردد اینست که در مقامی ذکر مینماید
بی عنایات حقّ و خاصّان حقّ
گر ملک باشد سیاهستش ورق
باری ای سلمان بر احبّای حقّ القا کن که در کلمات احدی بدیدۀ اعتراض ملاحظه منمائید بلکه بدیدۀ شفقت و مرحمت مشاهده کنید مگر آن نفوسی که الیوم در ردّ اللّه الواح ناریّه نوشته بر جمیع نفوس حتم است که بر ردّ من ردّ علی اللّه آنچه قادر باشند بنویسند کذلک قدّر من لدن مقتدر قدیر چه که الیوم نصرت حقّ بذکر و بیان است نه بسیف و امثال آن کذلک نزّلنا من قبل و حینئذ ان انتم تعرفون فوالّذی ینطق حینئذ فی کلّ شیئ بانّه لا اله الّا هو که اگر نفسی در ردّ من ردّ علی اللّه کلمهئی مرقوم دارد مقامی باو عنایت شود که جمیع اهل ملأ اعلی حسرت آن مقام برند و جمیع اقلام ممکنات از ذکر آن مقام عاجز و السن کائنات از وصفش قاصر چه که هر نفسی الیوم بر این امر اقدس ارفع امنع مستقیم شود مقابل است با کلّ من فی السّموات و الارض و کان اللّه علی ذلک لشهید و علیم
ان یا احبّآء اللّه لا تستقرّوا علی فراش الرّاحة و اذا عرفتم بارئکم و سمعتم ما ورد علیه قوموا علی النّصر ثمّ انطقوا و لا تصمتوا اقلّ من آن و انّ هذا خیر لکم عن کنوز ما کان و ما یکون لو انتم من العارفین اینست نصح قلم اعلی عباد اللّه را باری ای سلمان بدانکه هرگز احدی از عباد که فی الجمله شعور داشته قائل باین نشده که مقبل و معرض و موحّد و مشرک در یکمقام و درجه باشند و اینکه شنیدهاید و یا در بعضی از کتب قبل دیدهاید مقصود در ساحت قدس حقّ است و اینکه ذکر شد اسما در ملکوت اسما واحدند ملکوت را موهوم مدان ملکوت و جبروت و لاهوت الیوم طائف عرشند و از افاضۀ اینمراتب و عوالم که در اینمقام مشهود است عوالم لاهوت و جبروت و ملکوت و فوق آن در مواقع خود موجود و برقرارند تفصیل اینمقامات حال جایز نه و در سماء مشیّت معلّق الی ان ینزله اللّه بالفضل و انّه علی کلّ شیئ قدیر باری در ساحت حقّ کلّ اسما واحد بوده و خواهند بود و این قبل از ظهور کلمۀ فصلیّه است مثلاً ملاحظه کن که الیوم جمیع مظاهر اسما در ملکوت خود بین یدی اللّه مشهود و همچنین مطالع صفات و کلّ ما کان و بمقتضای استوای هیکل قدم بر عرش عدل عنایتش نسبت بجمیع علی حدّ سوآء بوده ولکن بعد از القای کلمه تفریق و تفصیل ما بین عباد موجود و مشهود چنانچه هر نفسیکه بکلمۀ بلی موفّق شد بکلّ خیر فایز قسم بحزن جمال ذو الجلال که از برای مقبل مقامی مقدّر شده که اگر اقلّ من سمّ ابره از آنمقام بر اهل ارض ظاهر شود جمیع از شوق هلاک شوند اینست که در حیوة ظاهره مقامات مؤمنین از خود مؤمنین مستور شده و هر نفسیکه موقن نشد بذکر بلی عند اللّه غیر مذکور فنعوذ باللّه عمّا قدّر له من عذاب الّذی لا عدل له ای سلمان بر عباد کلمات رحمن را القا کن و بگو خود را از ذیاب ارض حفظ نمائید و بسخنهای مزخرف که بعضی بآن ناطقند گوش مدهید سمع را برای اصغای کلماتم مطهّر دارید و قلب را برای عرفان جمالم منزّه کنید از کلّ آنچه خلق شده
ای سلمان القا کن که بسا از اسحار که تجلّی جمال مختار بر قلوب شما مرور نمود و شما را بدون خود مشغول یافت و بمقرّ قرار خود راجع شد ای سلمان بگو ای عباد بر اثر حقّ مشی نمائید و در افعال مظهر قدم تفکّر کنید و در کلماتش تدبّر که شاید بمعین کوثر بیزوال ذو الجلال فایز شوید و اگر مقبل و معرض در یکمقام باشند و عوالم الهی منحصر باین عالم بود هرگز ظهور قبلم خود را بدست اعدا نمیگذاشت و جان فدا نمینمود قسم بآفتاب فجر امر که اگر ناس برشحی از شوق و اشتیاق جمال مختار در حینی که آن هیکل صمدانی را در هوا آویختند مطّلع شوند جمیع از شوق جان در سبیل این ظهور عزّ ربّانی دهند باری شکر بطوطی دادهاند و زبل بجعل زاغ از نغمۀ بلبل بینصیب و خفّاش از شعاع شمس در گریز
ای سلمان ابتلایم در بین ملل و دول دلیلی است قویّ و حجّتی است محکم در مدّت بیست سنه شربت آبی براحت ننوشیدم و شبی نیاسودم گاهی در غل و زنجیر و گاهی گرفتار و اسیر و اگر ناظر بدنیا و ما علیها بودیم هرگز باین بلایا گرفتار نمیشدیم طوبی از برای نفسیکه از اثمار اینمقام مرزوق شود و از حلاوت آن بچشد از خدا بصر بخواهید و ذائقۀ سالم طلب کنید چه که نزد بیبصر نقش یوسف و ذئب یکسان است و در ذائقۀ مریض حنظل و شکر در یکمقام ولکن امیدوارم که از نفحات مقدّس این ایّام نفوسی ظاهر شوند که عالم و ما فیها را بفلسی نخرند و عری از کلّ ما سواه بشطر اللّه ناظر شوند و جان دادن در سبیل رحمن را اسهل شیئ شمرند و از اعراض معرضین از صراط نلغزند و در ظلّ دوست مقرّ گزینند فیا طوبی لهؤلآء فیا بشری لهؤلآء و یا عزّا لهؤلآء و یا شرفا لهؤلآء تاللّه حوریّات غرفات اعلی از شوق لقای این نفوس نیارامند و اهل ملأ بقا از اشتیاق نیاسایند کذلک اختصّ اللّه هؤلآء لنفسه و جعلهم منقطعاً عن العالمین
ای سلمان احزان وارده قلم رحمن را از ذکر مقامات احدیّه منع نموده ضرّ بمقامی رسیده مقرّ عزّی را که اگر جمیع ما کان بر خوان نعمتش حاضر شوند و الی آخر لا آخر له از آنچه موجود است متنعّم گردند ابداً کسی را حرفی نه نسبت بخل دادهاند و باطراف نوشته که شهریّۀ ما را قطع کردهاند رزالت و پستفطرتی را ملاحظه کن که برای جلب زخارف از ناس و افترای بجمال قدم اینگونه مفتریات باطراف نوشته و فرستادهاند با اینکه تو در اینجا بوده و دیدهئی که ابداً این عبد شهریّۀ این قوم را بچشم خود ندیده و آنچه هست در بیرون قسمت شده بهر نفسی داده میشود مع ذلک محض تضییع امر اللّه و اخذ دینار این قسم معمول داشتهاند که شنیدهئی قسم بجمال قدم که اوّل ضرّی که بر این غلام وارد شد این بود که قبول شهریّه از دولت نمود و اگر این نفوس همراه نبودند البتّه قبول نمیکردم و تو مطّلع شدهئی که چه مقدار امر بر مهاجرین صعب شده و مع ذلک جمیع شاکریم و در قضای الهی راضی و صابر لن یصیبنا الّا ما کتب اللّه لنا علیه توکّلنا فی کلّ الامور و این قوم که باطراف شکایت شهریّه مینمایند و تکدّی میکنند ادّعای ربوبیّت مینمایند و از حقّ معرض دیگر در شأن آن نفوس که متابعت این گروه نمودهاند ملاحظه کن افّ لهم و لمن اتّبعهم فسوف یأخذهم زبانیة القهر من لدن عزیز مقتدر قیّوم و لن یجدنّ لانفسهم من معین و لا ناصر کذلک نزل بالحقّ من جبروت اللّه المهیمن العزیز المحبوب و البهآء علیک یا سلمان و علی الّذین ما باعوا کلمات اللّه بتوهّمات مردود
Suriy-i-Dhikr BH00297
هذه سورة الذّکر قد نزلت بالفضل لعلّ ملأ البیان ینقطعنّ عمّا عندهم و یتوجّهنّ الی یمین العدل و یقومنّ عن رقد الهوی و یتّخذنّ الی ربّهم العلیّ الابهی علی الحقّ سبیلاً
بسم اللّه الاقدس العلیّ الاعلی
هذا کتاب نقطة الاولی الی الّذینهم آمنوا باللّه الواحد الفرد العزیز العلیم و فیه یخاطب الّذینهم توقّفوا فی هذا الامر من ملأ البیانیّین لعلّ یستشعرنّ ببدایع کلمات اللّه و یقومنّ عن رقد الغفلة فی هذا الفجر المشرق المنیر قل انّا امرناکم فی الکتاب بان لا تقدّموا طائفة الّتی یظهر منها محبوب العارفین و مقصود من فی السّموات و الارضین و امرناکم ان ادرکتم لقآء اللّه قوموا تلقآء الوجه ثمّ انطقوا من قبلی بهذه الکلمة العزیز المنیع علیک یا بهآءاللّه و ذوی قرابتک ذکر اللّه و ثنآء کلّ شیئ فی کلّ حین و قبل حین و بعد حین و جعلنا هذه الکلمة عزّاً لاهل البیان لعلّ بها یرتقون الی معارج القدس و یکوننّ من الفائزین و انّهم ترکوا ما امروا به بحیث ما ظهر احد منهم تلقآء الوجه بما امرناهم فی الالواح بل رموا نحوه من کلّ الآفاق رمی النّفاق و بذلک بکیت و بکت اهل جبروت العظمة ثمّ روح الامین قل یا قوم فاستحیوا عن جمالی انّ الّذی قد ظهر بالحقّ انّه لبهآء العالمین لو انتم من العارفین و انّه لبهآء اللّه علیه ذکر اللّه و ثنآئه ثمّ ثنآء اهل ملأ الاعلی و ثنآء اهل جبروت البقآء و ثنآء کلّ شیئ فی کلّ حین ایّاکم ان تحتجبوا بما خلق بین الارض و السّمآء ان اسرعوا الی رضوان رضآئه و لا تکوننّ من الرّاقدین قل انّ جماله کان جمالی بالحقّ و انّ نفسه نفسی و کلّما نزّلناه فی البیان قد نزل لامره المحکم البدیع اتّقوا اللّه و لا تجادلوا بالّذی اخبرناکم به و بشّرناکم بظهوره و اخذت عهد نفسه قبل عهد نفسی و یشهد بذلک کلّ شیئ ان انتم من المنکرین تاللّه بنغمة من نغماته قد ولدت حقائق کلّ شیئ مرّة اخری و بنغمة اخری استجذبت افئدة المقرّبین ایّاکم ان تحتجبوا بشیئ عن الّذی کان لقآئه ذات لقآئی و فدی نفسه فی سبیلی کما فدیتُ فی سبیله حبّاً لجماله العزیز المنیع قل لو لاه ما رکّب الحآء بالبآء و ما استقرّ هیکل الهآء علی الواو و ما خلق ما کان و ما یکون لو انتم من الشّاعرین و لو لاه ما القیت نفسی بین یدی المشرکین و ما علّقت بین الهوآء تاللّه باشتیاقی الیه و شوقی الی نفسه قد حملت ما لا حمله النّبیّین و المرسلین و رضیت کلّ ذلک علی نفسی لئلّا یرد علیه ما یحزن به فؤاده الالطف الارقّ اللّطیف المنیع و وصّیناکم فی کلّ البیان بان لا یحزن احد احداً لعلّ لا یرد علیه من حزن والّا ما لی و ذکری لکم و اشتغالی بکم یا ملأ التّارکین و انّی ما اردت فی البیان الّا نفسه و لا من الاذکار الّا ذکره و لا من الاسمآء الّا اسمه المبارک الامنع الاقدس الابدع البدیع فوعمری لو ذکرت ذکر الرّبوبیّة ما اردت الّا ربوبیّته علی کلّ الاشیآء و ان جری من قلمی ذکر الالوهیّة ما کان مقصودی الّا اله العالمین و ان جری من قلمی ذکر المقصود فهو کان مقصودی و کذلک فی المحبوب انّه قد کان محبوبی و محبوب العارفین و ان ذکرت ذکر السّجود ما اردت الّا السّجود لوجهه المتعالی العزیز المنیع و ان اثنیت نفساً ما کان مقصود قلبی الّا ثنآء نفسه و ان امرت النّاس بعمل ما اردت الّا العمل فی رضآئه فی یوم ظهوره و بذلک یشهد کلّما نزل علیّ من جبروت ربّی العلیم الحکیم و علّقت کلّ شیئ بتصدیقه و رضآئه و انّه لهو الّذی قد کان بنفسه اله العالمین و مقصود القاصدین و انتم لو تدقّون الابصار لتشهدنّ مظاهر یفعل ما یشآء فی ظلّه لمن العابدین و انتم قد فعلتم بنفسه ما لا فعل امّة الفرقان بنفسی و لا ملأ الیهود بالرّوح فآه آه من حرقة قلبی و حنین نفسی فیما ورد علی محبوبی من ملأ المشرکین افّ لکم و لوفآئکم یا معشر الظّالمین انّا خلقنا الوفآء و الادب لنفسه لعلّ عند ظهوره لا تفعلوا ما یجزع به حقیقتی و حقائق کلّ الاشیآء و انتم تجاوزتم عمّا حدّد فی کتاب اللّه الملک العلیّ العظیم و خرقتم حجبات الحیآء ثمّ ستر الحرمة و عملتم ما یستحیی عن ذکره قلم الانشآء بین الارض و السّمآء فآه آه بما ورد منکم علی هذا المظلوم الفرید الغریب و لم ادر ما تفعلون به من بعد لا فونفسی العلیم بل اعلم و عندی علم کلّ شیئ فی لوح جعله اللّه محفوظاً عن انظر المشرکین و اخبرناه من قبل بما ورد علیه و یرد ولو انّه قد کان بنفسه عالماً بما فی صدور العالمین لن یعزب عن علمه من شیئ و لا یفوت عن قبضته ما خلق بکلمة من عنده لا اله الّا هو الفرد الباعث المحیی الممیت قل یا قوم انّه لهو الّذی لو یرید ان یجعل کلّ من فی السّموات و الارض حجّة باقیة من عنده لیقدر و انّ هذا عنده سهل یسیر و انّه لهو الّذی قد خلق رضوان البیان لنفسه و منه بدء کلّ شیئ و یعود لو انتم من العالمین و انتم بالّذی کان فی قبضته ملکوت الابداع ما رضیتم بان یسمّی نفسه باسم من الاسمآء بعد الّذی انّها و ملکوتها قد خلقت بامره العزیز المنیع فآه آه عن غفلتکم یا ملأ البیان فآه آه من احتجابکم یا ملأ المشرکین و انتم لمّا اسرفتم فی انفسکم و بلغتم الی معارج العرفان بزعمکم تذکرون الوصایة لاحد من اعدآئه و تستدلّون بها علی اللّه الّذی به شرعت شرایع الادیان فی الاوّلین و الآخرین و رجعتم الی ما استدلّ به اولو الفرقان بعد الّذی نهیناکم فی ساحته عن کلّ الاذکار الّا بعد اذنه و کان اللّه علی ذلک لشهید و خبیر اذاً فانظروا فی شأنکم و عرفانکم فافّ لکم و لعقولکم ثمّ درایتکم یا ملأ الاخسرین اما علمتم بانّا طوینا ما عند النّاس و بسطنا بساطاً آخر فتبارک اللّه الملک الباسط العزیز الکریم قل یا قوم لا تفتروا علی نفسی انّی ما تکلّمت الّا بذکر هذا الظّهور و ثنآئه و ما تنفّست الّا بحبّه و ما توجّهت الّا بوجهه المشرق المنیر و جعلت البیان و ما نزل فیه ورقة من اوراق حدیقة الرّضوان لنفسه المهیمن العزیز القدیر ایّاکم ان تغصبوها و ترجعوها الی الّذی اراد سفک دمی مرّة اخری بما اتّبع النّفس و الهوی و کان من الحاربین قد فصّلنا البیان من کلمة ثمّ رجعناه الیها و امرنا الکلمة بان تحضر تلقآء العرش لیشهد خلق قبله و یفرح به نفسه العلیم الحکیم اذاً فانصفوا هل ینبغی ان یتصرّف فیها صاحبها او دونها فما لکم یا معشر المحتجبین انّا امرنا ملأ البیان بان یلبسنّ الحریر و ینظّفنّ انفسهم و اثوابهم لئلّا یقع عینه علی ما لا یحبّه و کذلک فی کلّ شیئ فصّلنا تفصیلاً فی کتاب مبین کلّ ذلک لنفسه لو انتم من المنصفین و خلقنا السّموات و الارض و ما قدّر بینهما لاحبّآئه فکیف جماله المشرق العزیز المنیر و انتم تمسّکتم بما قدّرناه له و اعترضتم به علی محبوبی فما لکم یا ملأ البغضآء و ما یغنیکم الیوم یا معشر المفسدین و انتم اعترضتم علیه و بکلّ ما ظهر من عنده بعد ما وصّیناکم به فی الالواح بانّ کلّ من یخطر بباله ذکر اسمه الاعظم البدیع یقوم عن مقرّه و یقول سبحان اللّه ذو الملک و الملکوت تسعة عشر مرّة ثمّ سبحان اللّه ذی العزّة و الجبروت تسعة عشر مرّة الی آخر ما نزّلناه فی لوح عزّ عظیم و انتم کفرتم به و بآیاته و ما اکتفیتم بذلک و ما لاحظتم حقوق اللّه فی حقّه و ما راعیتم امر اللّه فی نفسه العلیّ العلیم الی ان اعترضتم بکلّ افعاله واحداً بعد واحد و کنتم لمن المستهزئین و منکم من قال انّه یشرب الچای و منکم من قال انّه یأکل الطّعام و منکم من اعترض علی لباسه بعد الّذی کلّ خیط من خیوطه یشهد بانّه لا اله الّا هو و انّه لمقصود المقرّبین و انّی اشهد بنفسی ما کان عند حضرته فی بعض الاحیان من ثوبین لیبدّل احدهما بالآخر کذلک یشهد لسان صدق علیم و ما کان فی بعض اللّیالی ما یسترزقنّ به آل اللّه و انّه ستر امره حفظاً لامر اللّه المحکم المتین بعد الّذی خلق کلّ شیئ لنفسه و عنده مفتاح خزاین السّموات و الارضین افّ لحیآئکم یا ملأ البیان تاللّه خجلت من فعلکم و اذاً اتبرّء منکم یا ملأ الشّیاطین فآه آه من ابتلآئه بینکم فآه آه عمّا ورد و یرد علیه فی کلّ حین یا قوم فانصفوا ثمّ تفکّروا اقلّ من آن لو انتم فی تلک الحجبات لِمَ اظهرت نفسی و ما ثمر ظهوری یا ملأ المنافقین قد بعثنی اللّه لخرق الاحجاب و تطهیرکم لهذا الظّهور و انتم فعلتم ما یتذرّف به عینای و عیون المقدّسین قد ابیضّت وجوه ملل القبل من فعلکم لانّکم احجب منهم و اغفل من ملأ التّوریة و الزّبور و الانجیل فیا لیت ما ولدت من امّی و ما اظهرت نفسی بینکم یا ملأ الخائنین فوالّذی بعثنی بالحقّ احصیت علم کلّ شیئ و کلّما کنز فی کنائز حفظ اللّه و ما ستر عن انظر العالمین ولکن ما احصیتُ نفوساً اشقی منکم و ابعد عنکم لانّا بعد ما فصّلنا فی الالواح و ما نصحنا به انفسکم فی کلّ الاوراق ما ظننّا بان یظهر فی الملک احد ان یعترض علی اللّه الّذی فی قبضته ملکوت ملک السّموات و الارضین اذاً تحیّرنا من خلقکم و لم ادر بایّ کلمة خُلقتم یا من تحیّر فیکم و من فعلکم افئدة اهل ملأ العالین ثمّ افئدة المخلصین و المقرّبین کذلک قصصنا لک یا عبد فی هذا اللّوح ما تغرّدت به حمامة البیان حینئذ لدی عرش ربّک العزیز الحمید و انّک انت فاقرء ما نزل فیه ثمّ احفظ لؤلؤ المعانی عن کلّ خائن سارق من ملأ الشّیاطین و ان وجدت من ذی بصر فانشره امام عینه لیشهد و یکون من الفائزین لعلّ اولی الابصار من عبادنا الاخیار یطّلعنّ بما ورد علی جمال المختار من هؤلآء الفجّار الّذین اتّخذوا العجل لانفسهم ربّاً من دون اللّه و یسجدونه فی العشیّ و الابکار و یکوننّ من الفرحین و انّک انت لا تحزن عمّا ورد علینا ثمّ اصبر کما صبرنا و انّه لخیر ناصر و معین ان اذکر ربّک فی اللّیالی و الایّام ثمّ انطق بثنآء نفسه بین عباده لعلّ بثنآئه تحدث نار حبّه فی قلوب المحسنین و کلّ یقومنّ علی ثنآء اللّه ربّهم و ربّ ما یری و ما لا یری و ربّ آبآئکم الاوّلین
انّا انزلنا علیک الآیات من قبل و ارسلناها الیک بید احد من عبادنا الّذی سمّی بمحمّد انّا کنّا مرسلین و لن یعادل بکلمة منها ما خلق بین السّموات و الارضین ان رأیت محمّداً ذکّره من لدنّا و انّ ربّک خیر ذاکر و علیم قل یا محمّد انّا وصّیناک فی الکتاب بان لا تتجاوز عن العدل و الصّدق ایّاک ان تکون من المتجاوزین ان اشکر اللّه بما شرّفک بلقآئه ثمّ احفظ نفسک لئلّا یظهر منها ما یحبط به عملک کذلک نوصیک بالحقّ رحمة من لدنّا علیک و علی عباد المقبلین
ثمّ کبّر من لدنّا علی وجوه ابنآئک و ذوی قرابتک الّذینهم اتّخذوا لانفسهم الی اللّه سبیل
ثمّ اذکر اخیک الّذی سمّی باحمد قل ایّاک ان تکون متوقّفاً فی امر ربّک اسمع قولی ثمّ مرّ عن الصّراط کمرّ السّحاب هل سمعت فی الابداع ظهوراً اعظم من هذا الظّهور الّذی ظهر بالحقّ لا فوربّک و یشهد بذلک اولو الالباب و انّ هذا لهو الّذی تنطق فوق رأسه لسان العظمة و الکبریآء ان یا اهل الارض و السّمآء هذا ظهوری و بهآئی ثمّ عظمتی و برهانی توجّهوا الیه بخضوع و اناب قل انّ الّذین یدّعون حبّک اولئک یحبّونک لانفسهم ولکنّ اللّه احبّک لنفسک و دعاک بلسان هذا الغلام ثمّ من قبل بالسن سفرآئه اتّق اللّه الّذی الیه یرجع حکم المبدء و المــٔـاب
ثمّ ذکّر من لدنّا الّذی سمّی باحمد و حضر تلقآء الوجه فی العراق لعلّ ینقطع عمّا سوی اللّه و یتقرّب الی نفس الرّحمن ان یا احمد انّا نرىک متوقّفاً حول النّار اسمع قولی ثمّ ادخل فیها باذن ربّک تاللّه انّها لنور لمن انقطع عن کلّ شیئ و تمسّک بعروة امر اللّه المقتدر العزیز المنّان ان یا احمد فکّر فیما عندک ثمّ فی حجج النّبیّین من قبل و ما نزل فی البیان لعلّ تنقطع بکلّک عن کلّ شیئ و تتوجّه الی حرم القرب مقرّ الّذی فیه تستضیئ انوار الوجه بضیآء تستضیئ منها حقائق اهل الاکوان لا مفرّ لاحد الّا بان ینکر رسل اللّه من قبل او یتّبع هذا الامر الّذی اشرق عن افق القدس بقدرة و سلطان ان یا محمّد بلّغه رسالات ربّک لیستقیم علی امر ربّه و لا یکون محتاطاً فی هذا الامر الّذی یطوف فی حوله الحجّة و البرهان
من اقبل الی اللّه فلنفسه و من اعرض فعلیها و ما لک الّا بان تبلّغ النّاس امر ربّک و تدعوهم الی الرّضوان ایّاک ان تحزن من شیئ و انّ ربّک معک فی کلّ الاحیان و قد قدّر لک عند ربّک مقام ما اطّلع به احد الّا اللّه المقتدر العزیز السّبحان لا تستقرّ فی مقامک و لا تصمت عن ذکر ربّک ان اذکره بین عباده لعلّ یحدث فی قلوبهم حرارة محبّة اللّه کذلک امرت من لدن ربّک العزیز الرّحمن کبّر من قبل الغلام علی وجوه الّذینهم آمنوا ثمّ اجتمعهم فی ظلّ هذا الفردوس الّذی خلقه اللّه فوق الجنان قل یا قوم ان اعرفوا قدر تلک الایّام و لا تکوننّ من الّذینهم نبذوا امر اللّه عن ورآئهم و کانوا من اهل الخسران ان اشکروا اللّه بما ایّدکم علی عرفان نفسه و انزل علیکم الآیات من سمآء الفضل لیقرّبکم الی مقام الّذی جعله اللّه مقدّساً عن عرفان اهل الطّغیان الّذین تجاوزوا عن حدود اللّه و نسوا عهده و میثاقه تاللّه انهم الّا من اصحاب الضّلال و البهآء علیک و علی من تمسّک باللّه و تجنّب عن الشّیطان
Lawh-i-Maryam BH00579
هو المحزون فی حزنی
ای مریم مظلومیّتم مظلومیّت اسم اوّلم را از لوح امکان محو نموده و از سحاب قضا امطار بلا فی کلّ حین بر این جمال مبین باریده اخراج از وطنم سببی جز محبوب نبوده و دوری از دیارم علّتی جز رضای مقصود نه در موارد قضایای الهی چون شمع روشن و منیر بودم و در مواقع بلایای ربّانی چون جبل ثابت در ظهورات فضلیّه ابر بارنده بودم و در اخذ اعدای سلطان احدیّه شعلۀ فروزنده شئونات قدرتم سبب حسد اعدا شد و بروزات حکمتم علّت غلّ اولی البغضا هیچ شامی در مقعد امن نیاسودم و هیچ صبحی براحت از فراش سر برنداشتم قسم بجمال حق که حسین بر مظلومیّتم گریست و خلیل از دردم خود را بنار افکند اگر درست مشاهده نمائی عیون عظمت خلف سرادق عصمت گریانست و انفس عزّت در مکمن رفعت نالان و یشهد بذلک لسان صدق منیع
ای مریم از ارض طا بعد از ابتلای لا یحصی بعراق عرب بامر ظالم عجم وارد شدیم و از غُلِّ اعدا بِغِلِّ احبّا مبتلی گشتیم و بعد اللّه یعلم ما ورد علیّ تا آنکه از بیت و آنچه در او بود و از جان و آنچه متعلّق باو گذشته فرداً واحداً هجرت اختیار نمودم و سر بصحراهای تسلیم نهادم بقسمی سفر نمودم که جمیع در غربتم گریستند و جمیع اشیا بر کُربَتم خون دل بباریدند با طیور صحرا موانس شدم و با وحوش عرا مجالس گشتم و چون برق روحانی از دنیای فانی گذشتم و دو سنه او اقل از ما سوی اللّه احتراز جستم و از غیر او چشم برداشتم که شاید نار بغضا ساکن شود و حرارت حسد بیفسرد
ای مریم اسرار الهی را اظهار نشاید و رموزات ربّانی را اجهار محبوب نه و مقصود از اسرار کنوز مستورۀ در نفسم مقصود است لا غیر باری تاللّه حملت ما لا یحمله الابحار و لا الامواج و لا الاثمار و لا ما کان و لا ما یکون و در اینمدّت مهاجرت احدی از اخوان و غیره استفساری از این امر ننموده بلکه خیال ادراک هم نداشته مع آنکه اعظم بود این امر از خلق سموات و ارض فواللّه نَفَسی فی سَفَری لیکون خیراً من عبادة الثّقلین با اینکه آن هجرت حجّتی بود اعظم و برهانی بود اتم و اقوم بلی صاحب بصر باید تا بمنظر اکبر ملاحظه نماید و بیبصر از حسن جمال خود محروم است تا چه رسد بجمال قدس معنوی ظل از مظل چه ادراک نماید و مشتی گل از لطیفۀ دل چه فهم کند تا آنکه قضای الهی بعضی از عباد روحانی را بفکر غلام کنعانی انداخت با دستهئی مکاتیب از همه جا و همه کس در جستجو افتادند و در کهف جبلی نشانی از این بینشان یافتند و انّه لهادی کلّشیٴ الی صراط مستقیم قسم بآفتاب حقیقت صمدانی که از حضور واردین این مهجور مسکین مبهوت و متحیّر شد بقسمیکه از ذکر آن این قلم عاجز و قاصر است شاید که قلم حدیدی از خلف عالم قِدم بیرون خرامد و خرق استار نماید و جمیع اسرار را بصدق مبین و حقّ یقین اظهار نماید و یا یک لسانی به بیان آید و لئالی رحمانی را از صدف صمت بیرون آورد و لیس هذا علی اللّه بعزیز باری ختم اسرار را یَدِ مختار گشود ولکن لا یعقّل الّا العاقلون بل المنقطعون تا آنکه نیّر آفاق بعراق راجع شد نفْسی چند مشاهده شد بیروح و پژمرده بلکه مفقود و مرده حرفی از امر اللّه مذکور نبود و قلبی مشهود نه لهذا این بندۀ فانی در مراقبت امر اللّه و ارتفاع او بقسمی قیام نمود که گویا قیامت مجدّداً قائم شد چنانچه ارتفاع امر در هر شهری ظاهر و در هر بلدی مشهود بارتفاعیکه جمیع ملوک بمدارا و سلوک عمل نمودند
ای مریم قیام این عبد در مقابل اعدا از جمیع فرق و قبایل سبب ازدیاد حسد اعدا شد بشأنیکه ذکر آن ممکن و متصوّر نه کذلک قدّر من لدن عزیز قدیر
ای مریم قلم قدم میفرماید که از اعظم امور تطهیر قلبست از کلّ ما سوی اللّه پس قلبت را از غیر دوست مقدّس کن تا قابل بساط انس شوی
ای مریم از تقیید تقلید بفضای خوش تجرید وارد شو دلرا از دنیا و آنچه در او است بردار تا بسلطان دین فائز شوی و از حرم رحمانی محروم نگردی و بقوّت انقطاع حجاب وهم را خرق کن و در مکمن قدس یقین درآ
ای مریم یک شجر را صد هزار ورق و صد هزار ثمر مشهود ولکن جمیع این اوراق و اثمار بحرکتی از اریاح خریف و شتا معدوم و مفقود شوند پس نظر را از اصل شجرۀ ربّانیّه و غصن سدرۀ عزّ وحدانیّه منصرف منما ملاحظه در بحر نما که در محلّ خود بسلطان وقار و سکون ساکن و مستریحست ولکن از هبوب نسیم ارادۀ محبوب بیزوال امثال و اشکال لا یحصی بر وجه بحر ظاهر و جمیع این امواج مغایر و مخالف مشاهده میشوند و حال جمیع ناس بامواج مشغول و از اقتدار بحر البحار که از هر حرکت او آیات مختار ظاهر محجوب گشتهاند
ای مریم با نَفَس رحمان موانس شو و از مجالست و مجانست شیطان در حفظ عصمت منّان مقر گیر که شاید یَدِ الطاف الهی ترا از مسالک نفسانی بفضای عزّ ابهائی کشاند
ای مریم از اظلال فانیه بشمس عزّ باقیه راجع شو وجودِ جمیع اظلال بوجود شمس باقی و متحرّک بقسمیکه اگر در آنی اخذ عنایت فرماید جمیع بخیمۀ عدم راجع شوند زهی حسرت و ندامت که نفسی بمظاهر فانیه مشغول شود و از مطلع قدس باقی ممنوع ماند
ای مریم قدر این ایّام را دانسته که عنقریب غلام روحانی را در سرادق امکانی نهبینی و در جمیع اشیا آثار حزن ملاحظه نمائی فسوف تضعنّ انامل الحسرة بین انیابکم و لن تجدوا الغلام ولو تحسّسوا فی اقطار السّموات و الارض و کذلک نزّل الامر من ملکوت عزّ علیّا بلی زود است که انامل وجود را از حسرت غلام در دهان بینی و در تمام آسمانها و زمینها تفحّص نماید و بلقای غلام فائز نشود باری امر بمقامی منتهی شد که این عبد ارادۀ خروج از ما بین یأجوج نموده متفرّد از کلّ جز نسوانی که لا بد باید با عبد باشند حتّی خدمۀ حرم را هم همراه نمیبرم تا بعد خدا چه خواهد غلام حرکت مینماید در حالتیکه معینم قطرات دموع منست و مصاحبم زفرات قلب و انیسم قلمم و مونسم جمالم و جندم توکّلم و حزبم اعتمادم کذلک القینا علیک من اسرار الامر لتکوننّ من العارفین
ای مریم جمیع میاه عالم و انهار جاریۀ آن از چشم غلامست که بهیئة غمام ظاهر شده و بر مظلومیّت خود گریسته باری این جان و سَر را فی ازل الآزال در راه دوست دادیم و هر چه واقع شود بآن راضی و شاکریم وقتی این سر بر سر سنان بود و وقتی در دست شمر وقتی در نارم انداختند و وقتی در هوایم معلّق آویختند و کذلک فعلوا بنا المشرکون
باری ای مریم این لوح را بنالۀ بدیعه و گریۀ ربیعیّه نام نهادیم و نزد تو ارسال داشتیم تا براحت نوحه نمائی و در حزن با جمال قدم شریک باشی
و دیگر آنکه چون جناب بابا در سنۀ اوّلیّه در حضور بودند بر بعضی از امور مطّلعند انشآء اللّه روح القدس صدق و یقین بر لسان او نطق مینماید و برشحی از قضیّۀ غلام عالم میشوید
حُسنی خانم و صغری خانم را ذاکریم
هو
خدیجه خانم را متذکّر باذکار حق که مقدّس از تحدید بشر است نمائید و مدّتیست که ارادۀ مکتوب مخصوص برای او در نظر بوده ولکن در حمل پوسته آیات عزّ صمدانیّه خالی از عسرت نیست لهذا معوّق ماند آقا را ذاکریم بنات و بنین حوّا خانم جمیع را بقمیص ذکر منیع مذکور دارید
و هر نفسیکه خمر حبّ الهی را از کأس مقدّس ربّانی نوشیده جمیع را ذکر نموده متذکّر دارید و بگوئید هنیئاً لکم بما شربتم عن کأس الّتی ما فاز به احد من العالمین ولکن این خمر ربّانیّه و بادۀ صمدانیّه را هر که مرزوق شد باید در خزانۀ دل مستور نماید تا اغیار مطّلع نشوند فهنیئاً للشّاربین
لوح مولود BH01010
ان یا ملأ الغیب و الشّهود ان افرحوا فی انفسکم ثمّ استبشروا فی ذواتکم بما ظهر لیل الّذی فیه حشرت الاکوار و دوّرت الادوار و بعثت اللّیالی و الانهار و جآئت میقات الامر من لدن مقتدر قدیر. فیا بشری لمن فی ملأ الاعلی بهذا الرّوح العزیز البدیع.
و هذه لیلة قد فتحت فیها ابواب الجنان و سدّت ابواب النّیران و ظهر رضوان الرّحمن فی قطب الاکوان و هبّت نسمة اللّه من شطر الغفران و اتت السّاعة بالحقّ ان انتم من العارفین. فیا بشری لهذا اللّیل الّذی استضآء منه کلّ الایّام و لا یعقل ذلک الّا کلّ موقن بصیر.
و قد طافت فی حوله لیالی القدر
و نزلت فیه الملئکة و الرّوح باباریق الکوثر و التّسنیم و فیه زیّن کلّ الجنان بطراز اللّه المقتدر العزیز المنّان و بعث کلّ ما کان و فیه سبقت الرّحمة کلّ العالمین. فیا بشری لکم یا ملأ الرّوح من هذا الفضل اللّائح المبین.
و فیه تزلزلت ارکان الجبت و سقط صنم الاعظم علی وجه التّراب و انعدمت ارکان الشّرور و ناحت المنات فی نفسه ثمّ انکسر ظهر العزّی و ظلّ وجهه مسودّاً
بما طلع فجر الظّهور و فیه ظهر ما قرّت به عیون العظمة و الجلال ثمّ عیون النّبیّین و المرسلین. فیا حبّذا لهذا الفجر الّذی ظهر بالحقّ عن مطلع عزّ منیر.
قل فیه منعت الشّیاطین عن الصّعود الی جبروت العزّ و الاقتدار و استَدْمَتْ قلوب الّذینهم اعترضوا علی اللّه المقتدر العزیز المختار و فیه اسودّت وجوه الاشرار و استضآئت طلعات الابرار من هذا الجمال الّذی بظهوره انتظر ملکوت الغیب و الشّهود ثمّ اهل ملأ العالین. فیا روحی لهذا الرّوح الّذی منه بُعثر ما فی القبور و اهتزّ کلّ عظم رمیم.
قل یا منبع الشّرور فاضرب علی رأسک ثمّ ان یا معدن الطّغیان فارجع الی مقرّک فی الحسبان بما اشرق جمال الرّحمن عن افق الامکان بضیآء الّذی احاط انواره کلّ من فی ممالک السّبحان و خلق منه روح اللّه المقتدر العزیز المنّان و به خرجت انامل الارادة من ردآء العظمة و شقّت حجبات الاکوان بسلطانه المقتدر الممتنع العزیز المنیع. فیا حبّذا من هذا الفجر الّذی فیه استوی جمال القدم علی عرش اسمه الاعظم العظیم.
و فیه ولد من لم یلد و لم یولد فطوبی لمن یتغمّس فی بحر المعانی من هذا البیان و یصل الی لئالی العلم و الحکمة الّتی کنزت فی کلمات اللّه الملک المتعالی المقتدر القدیر. فیا حبّذا لمن یعرف و یکون من العارفین.
قل هذا فجر فیه نزلت قبائل ملأ الفردوس ثمّ ملئکة القدس و منهم من استعرج بنفحات جمال اللّه الابهی الی اهل ملأ الاعلی و من هذه النّفحات نزلت ملئکة اخری باکواب من کوثر البقآء و یسقون الّذینهم طافوا حول مقرّ الّذی فیه استوی هیکل القدیم علی عرش اسمه الاکرم الکریم. فیا بشری لمن حضر بین یدیه و شهد جماله و سمع نغماته و حیّ قلبه من کلمة الّتی خرجت من شفتا المقدّس المتعالی العزیز المنیر.
قل هذا فجر فیه غرست شجرة الاعظم و اثمرت بفواکه عزّ بدیع. تاللّه لکلّ ثمرة منها لنغمات بعد نغمات اذاً نذکر لکم یا ملأ الرّوح بعض ترنّماتها علی مقدارکم لیستجذبکم و یقرّبکم الی اللّه المقتدر العزیز القدیر. فیا حبّذا من هذا الفجر الّذی منه استشرقت الشّموس عن افق القدس باذن اللّه الممتنع العزیز المنیع.
قل هذا فجر فیه ظهر کینونة المکنون و غیب المخزون و فیه اخذ جمال القدم کأس البقآء بانامل البهآء و سقی اوّلاً بنفسه ثمّ انفقه علی اهل ملأ الانشآء من کلّ وضیع و شریف. فیا حبّذا لمن اقبل و اخذ و سقی بحبّه العزیز المنیع.
و انّ ثمرة منها نطقت بما نطقت سدرة السّینا علی بقعة المبارکة البیضآء و سمعت منها اذن الکلیم ما انقطعه عن الممکنات و قرّبه الی مقرّ قدس مکین. فیا حبّذا من جذب اللّه المقتدر العلیّ العظیم.
و ثمرة اخری نطقت بما استجذب منه الرّوح و صعد الی سمآء عزّ مبین. فیا حبّذا من هذا الرّوح الّذی قد قام تلقآئه روح الامین بقبیل من ملئکة المقرّبین.
و ثمرة اخری نطقت بما استجذب منها قلب محمّد رسول اللّه و استعرج من هذا النّدآء الاحلی الی سدرة المنتهی و سمع ندآء اللّه عن ورآء سرادق الکبریآء عن سرّ اسمی المقدّس العلیّ العظیم. فیا حبّذا من هذه السّدرة الّتی ارتفعت بالحقّ لیستظلّ فی ظلّها العالمین.
ان یا قلم الاعلی فامسک زمامک تاللّه الحقّ لو تنطق و تذکر نغمات الاثمار من شجرة اللّه لتبقی وحیداً فی الارض لانّ النّاس کلّهم یفرّنّ عن حولک و ینفضّون عن ساحة قدسک و انّ هذا لحقّ یقین. فیا حبّذا من اسرار الّتی لن یقدر ان یحملها احد الّا اللّه الملک العزیز الجمیل.
اما رأیت یا قلم بانّک ما اظهرت الّا اقلّ من ان یحصی من اسرار ربّک العلیّ الابهی کیف ارتفعت ضجیج المنافقین فی الدّیار و ضوضآء المشرکین من الاشرار اذاً خذ زمامک ثمّ امسک ثمّ استر ما اعطاک اللّه بجوده. ان ترید ان تسقی الممکنات من مآء العذب الحیوان الّذی جعلک اللّه معینه فاجر علی مقدارهم کذلک یأمرک الّذی خلقک بامر من عنده اذاً فاعمل بما امرت و لا تکن من الصّابرین. فیا حبّذا من هذا الحکم الّذی منه اخذ زمام الموجودات و منع قلم الاعلی عن ذکر ما ستر من ملأ الانشآء و انّه لعلی کلّ شیٴ قدیر.
لوح رسول BH01865
انا الّذی قد کنت محزوناً فی قباب الدّنیا
ان یا رسول اگر از شمس سماء معنی پرسی در کسوف حسد مکسوف و مغطوء و اگر از قمر بقای قدسی خبر خواهی در خسوف بغضا مخسوف و مقنوع و اگر از نجم فلک عمائی اطّلاع طالبی در افول غل مأفول و محجوب. یک حسین و صد هزار شمر بر او قائم و یک خلیل و هزاران نمرود بر او محیط یک روح پاک و صد هزار قابض و یک حنجر و هزار هزار خنجر.
در تمام عمر شبی نیاسودم و در جمیع ایّام دمی نیارمیدم. گاهی سرمرا دیار بدیار بهدیه فرستادند و گاهی در هوایم بیاویختند. وقتی مصاحبم سنان بود و وقتی مؤانسم خولی. هر صباح که سر از فراش برداشتم بلای جدیدی استقبال نمود و هر شام که در محفل وحدت جالس شدم عقوبتی رخ گشود. نه در بلایم تأخیری و نه در عقوبتم تعویقی.
و مع ذالک قیامم در مقابل اعدا چون شمس واضح بود و ظهورم در بین ملکوت و اهل آن چون قمر لایح. و در آنی بحفظ جانم نپرداختم و اقلّ من حین بآسایش روانم دل نبستم. جانم را انفاق سبیل محبوب نمودم و روانم را فدای مقصود. حصنم توکّلم بود و حرزم توسّل بدوست و درع من اعتماد من و جندم رجای باوست.
تا آنکه ظهورم سبب حسد اعدا شد و قیامم علّت غلّ اولی البغضا. ای رسولمن اگر ببصر حدید و نظر جدید ملاحظه نمائی کلّ اشیا بل اهل منظر اعلی را از حزنم محزون بینی و از اضطرابم مضطرب مشاهده نمائی. ای رسول صبح منیر روحانی در ظلمت حسد شیطانی مستور مانده و انوار شمس قدس صمدانی در حجاب غلّ ظلمانی محجوب گشته.
حال سلطان قدم ارادۀ خروج از بین یأجوج نموده ولکن بعد از خروجهم معلوم نیست که از لدغ ثعبان این جوهر رحمن محفوظ ماند چنانچه در هجرت اوّل این مطلب بوضوح آمد.
ای رسول چه گونه بینی حال مظلوم غریبی را که ما بین حزبین مبتلی شود. نه اعدا را باو رحمی و نه احبّا را باو شفقتی. قسم بجمالم که ظلم اعدا صد هزار مرتبه اهون و اسهل است. حمد کن خدا را که از سلطان بقا و ضرّ او آگاه نیستی. باری این ایّام ایّامیست که چشم ابداع و بصر اختراع شبه آن ندیده.
جهد نما تا از سبیل وهم و تقلید خارج شوی و بجبروت مشاهده و ملکوت مکاشفه وارد شوی چه که این ایّام کل در سکر غفلت مدهوشند الّا من شآء ربّک. برخی سراب بقیعه را بحر اغمر دانند و ظلمت دیجور را صبح انور شمرند و بعضی بقطرۀ فانی از کوثر باقی قانع و قناعت نمودهاند. اینست حال عباد و اطوارشان کذالک خلقنا النّفوس اطواراً.
و تو ای رسول اگر طیران در هوایم را خواهی از ملکوت سموات و ارض و آنچه در این دو موجود است طیران نما تا در رضوان رضای سبحان وارد شوی فهنیئاً للواردین.